تبليغاتX
آبشار
درود.!خوبم...

هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن! علی شريعتي

+ نوشته شده در  88/09/07ساعت 3 AM  توسط علیرضا آب آب | 
درود. ( جای خالی ) !...
من خسته شدم.وامانده ام از این ( جای خالی )!...
ولی هنوز هم قدرتمندم...
+ نوشته شده در  88/09/04ساعت 11 AM  توسط علیرضا آب آب | 
درود.!خوبم...
آیا من خیلی احمقم یا خدا کم لطف شده؟*

 

*پ.ن: هرچی خدا هوات رو داشته باشه بیشتر شاکی میشی...
نتیجه: خیلی احمقی...

+ نوشته شده در  88/08/01ساعت 3 AM  توسط علیرضا آب آب | 
درود.!
بر عکس همیشه این دفعه علیرضا زیاد تعریفی نداره.خوب نیستم...
گویند: سنگ لعل شود در مقام صبر، اما هر چه صبر میکنم از سنگ سنگتر شود...*

 

*پ.ن:خدا گر ز حکمت ببندد دری ز حکمت دوباره ببندد درهای دیگری...

+ نوشته شده در  88/07/22ساعت 9 PM  توسط علیرضا آب آب | 
درود.!خوبم...

" یکبار یک شخص به امام گفت این جمعیت ملی مذهبی ها مسلمان نیستند چون شما را قبول ندارند امام در جواب وی فرمود، مگر من اصول دین هستم که مرا قبول داشته باشند بسیاری از مردم دین دارند اما من و شما را قبول ندارند.
"

+ نوشته شده در  88/06/31ساعت 2 AM  توسط علیرضا آب آب | 
درود.!خوبم...

در کناری از خانه ی ما
اتاقی است سرد و آبی
تخت و سه تار کهنه ی من

یار من بود او دورانی

حالا من ماندم و من
چندتاری و سیگار و تنهایی

دیگرم نیست نای ماندن
باید آواز آغاز رفتن
چاقویی پنهان ته گنجه
رگهای سبزم

.....

+ نوشته شده در  88/06/02ساعت 2 AM  توسط علیرضا آب آب | 
درود.!

از این حرفهای بی معنی تکراری دلم خونه.
از این بی پنجره خونه که سقفش مثل آواره دلم تنگه.
از این آوار و اون تکرار و این تکرار و اون آوار دلم خونه٬دلم تنگه.
از این شبهای تو در تو که جز شب در پیش نیست.
از این روزهای بیهوده که فردا در پیش نیست.
از این شبهای بی رویا و این روزهای بی فردا دلم خونه ٬دلم تنگه.
از این ترویج تزویر و از این فقدان تدبیر.
از این کوری از این جهل و از این فقدان تدبیر.
از این کوری از این جهل و از این بحران عالم گیر.
از این کذبی که شد تذکیر و از این وزارت تزویر دلم خونه

....

+ نوشته شده در  87/09/22ساعت 10 PM  توسط علیرضا آب آب | 
درود.!خوبم...

از ورودی که رد شدم دستگاه سوت کشید.

کلید، موبایل، انگشتر، ساعت، سکه، عینک و کمربند رو گذاشتم تو سبد.باز هم سوت کشید.دیگه چیزی نمونده بود.حتی تسبیح چوبی عزیزی که همیشه توی گردنم رو در آوردم مبادا تکه سیمی که به نخش بسته ست دردسر بشه.باز هم سوت کشید.صور اسرافیل رو نشنیدیم ولی شاید از اون هم بدتر بود.

یادم افتاد از خودت چیزی جاگذاشتی روی کمرم،بین مهره هاش.
رفیق، یک امانتی داری بیا بگیرش که هر روز نبینمش.جای خنجرت هنوز هست.هنوز از زخمی که روی کمرم گذاشتی خون میچکه.چکه چکه.نه خون نیست، بی رنگه، عصاره ی وجودم که داره هدر میره.

خودم و خوب پوشوندم که کسی چیزی نبینه،کسی چیزی نفهمه.ولی انگار از پشت حجم الیاف لباسم هم پیداست.
رفیق تو که زدی ، چرا با فولاد آبدیده زدی که عمیق باشه ؟! تیزی می کشیدی.
هم برای خودت راحت بود هم من.

رفیق تو که زدی، چرا تو روز زدی که ببینمت؟! شب میزدی که برگردم و داد بزنم: آخ...، سیاهی کیستی؟! و صدایی نشنوم جز قدمهای سریع و نفسهای هراسان.
هم برای خودت راحت بود هم من.

رفیق تو که زدی ، چرا با زهر زدی که آرو آروم اثر کنه؟! سر رو میزدی و خلاص.
هم برای خودت راحت بود هم من.

رفیق تو که زدی ، چرا از یک جهت زدی ؟! سه بعدیش میکردی.
هم برای خودت راحت بود هم من.

صبر میکنم تا خودش جوش بخوره ولی انگار صبر علاج درد نیست.اگر بخوام بدوزمش به تعداد روزهای دوستیمون بخیه میخوره.4474روز تا امروز( میبینی چقدر احمقم که هنوز تورو دوست میدونم!!!) آخر از مهره اول گردنم تا مهره آخر کمر رو جر دادی. همون بهتر که صبر کنم تا خودش جوش بخوره اما صبر علاج درد نیست.

صدای نامجو همیشه توی گوشم زنگ میخوره " درد بگذارد میان کاسه ات، دشمن هم خانه ی هم کاسه ات "
مسکن خوبی نیست ولی التیام بخشه.حداقل در لحظه آرومم میکنه تا دوباره تیر بکشه و ذوق ذوق بزنه.

رفیق تو که زدی ، ناز شصتت، خوب زدی ، حتما حقم بوده.
ولی من نمیزنم.

نه خنجر، نه تیزی، نه حرف، نه حدیث، نه زانو...

 

+ نوشته شده در  87/09/04ساعت 5 PM  توسط علیرضا آب آب | 
درود.! امشب بینهایت خوبم...

گمان مدار که آتش به عاشقان بدهند
محال شاه سگش را به این و آن بدهد
سگ شهنشه طوسم نه کلب آواره
چنین سگی به همه شهر استخوان بدهند.

خجسته و نیکوست ...

+ نوشته شده در  87/08/19ساعت 10 PM  توسط علیرضا آب آب | 
درود.!خوبم...
من هنوز زنده ام٬ آفتاب پشت ابر مانده ام.
من در این سکوت...
من خیال نیستم٬ هستم و هنوز معتقد به واژه زوال نیستم.
حرف تازه ای به خاطرم نمیرسد٬ وگرنه لال نیستم...
+ نوشته شده در  87/08/05ساعت 11 AM  توسط علیرضا آب آب |